#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(فرگرد 688)
«رویش دوباره دانه ها»و«پویش بهاره جوانه ها»!
من درختانی را دیدم «پایدار» و «استوار»،
که در «دل سرد و سپید زمستان» ، «رویای سبز بهاران» را مي ديدند.
در دل دريايي آنان هر لحظه «امواج اميد»،«معراج نويد» مي آفريد.
نه از «سَموم خزان مي افسُردند»
و نه از «سرماي زمستان مي پژمُردند».
از «قامت»آنان،«استقامت» را آموختم
و از «قیام» آنان،«قیامت» را.
من در «مرگ ز
#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(فرگرد 689)
«سایه سرگردان» و «همسایه همسان»
من «سایه ای سرگردان» و «همسایه ای همسان» را دیدم
که عمری است نه «رهایم می انگارد» و نه «تنهایم می گذارد».
من با همه تلاش در «سودای ساخت» و «برای شناخت»،
هنوز «نه او را می شناسم» و «نه از او می هراسم».
من «به هر سوی سَر می کشم» و به «هر کوی پَر می کشم»،
او همه جا چون «بال» به «دنبال» من است؛
ولی چون به سویش می روم ،«با من ن
#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(فرگرد 691)
«گُلی مُعطّر» با «تحولّی مُستمر»!
من خودکامه ای «شیفته» و «خودفريفته» را ديدم
كه از بوییدنِ «عطرهاي دل انگيز»،«زار»
و از «گُل هاي مُشكبيز» ،«بیزار» بود؛
بنابراين گلبرگ هاي گل هاي معطّر را از هم «مي گسست»
و شيشه هاي عطر را «مي شكست».
در نتيجه ناخواسته فضاي جامعه را «عطرآگين»
و صحن و سراي هستي را «مُشگين» مي کرد.
*****
در این زمانه که خورشید خواب می
#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(فرگرد 695)
«مایه تکامُل» و «سرمایه تعامُل»
ذهن «انسان مُتعصِّب» و «باایمان مُتصلِّب» چون مردمك چشم است،
كه هرچه بيشتر بر آن نور بتابد، «تنگ تر»
و برای درک و دیدن، «دَنگ تر» مي شود.
«ذهن مات» چون «چتر نجات» است!
تا «باز» و «آماده پرواز» نشود،
نمی تواند «مِهرِ آتشگون» و «سپهرِ گردون» را «دَرنَوَردَد»
و «بَرّ و بحر را زیر بال و پرگیرد».
تضادّ،«مایه تکامُل» است و «سرما